خرید بک لینک
این هوا عجیب میچسپه برای عاشق شدن...فک میکردم عاشقمه نمیدونم چرا شاید چون همیشه بود هر موقع کمک میخواستم هوامو داشت برام مثل فرهنگ لغت میموند...هر واژه ی نا اشنا,هر واژه ی فراموش شده و حتی گاهی برای مرور کردن برام به اون ختم میشد.تا همین چند روز پیش فکر میکردم حتی مخاطب نوشته های عاشقانه اشم منم.با خودم فکر میکردم اگه عاشقم نیس پس این همه کمک برای چیه؟فقط گفتن هاش چه دلیلی میتونه داشته باشه؟همیشه بودن هاش. برای من که شبیه داداشم نبود...دوستمم نبود خیلی بیشتر از یه دوست بود... دیر فهمیدم عاشقشم خیلی دیر... رفتارهای عجیبش کم کم شروع شد.دیگه مثل قدیما به من اهمیت نمیداد مثل قبلا سریع پیامامو نمیخوند میذاشت برای چند هفته بعدش و با یه بهونه میپیچوندش خودمم حس کرده بودم یه جای کار اشتباس تا اینکه گفت 3 هفته دیگه قراره بره خواستگاری.بم گفت حس کردم به هم شبیه ایم بش علاقه مند شدم شکستم...خرد شدم ولی دم نزدم بش تبریک گفتم...براش از صمیم قلب ارزوی خوشبختی کردم.ازم خواست حتما برم عروسیش.:) به همین سادگی و جقدر سخت است روزگار فراموش کردن:(

برچسب: هوای عاشقی مهستی,هوای عاشقی,هوای عاشقی آرش رستمی, نویسنده: آرین حسنی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 12:36

در حال حاضر انتظار معجزه ای رو از زندگیم دارم که خودم قادر به خلقش نیستم.

زندگیم بیش از حد دچار رکود شده.

خستم...خیلی خسته

خدا جونم کمک لطفا ؟؟؟

برچسب: معجزه,معجزه خدا,معجزه قرآن, نویسنده: آرین حسنی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 12:36

خودش 38 سالشه.همین طوری که مرغ ها رو پاک میکنه گه گداری زیر چشمی یه نگاهی به من میندازه...سنش خیلی بیش تر از 38 سال میزنه.ازش میپرسم چند تا بچه داری؟میگه 3. میپرسم چند سالشونه؟میگه خانم جون بزرگه اخرین ماه 74.میگم اسفند 74؟میگه نه اخرین ماهش.میگم اسفند اخریشه یه ذره فکر میکنه میگه پس دی کدوم ماه میشه؟میگم ماه اول زمستون.میگه اها اره دوتا دخترام هر دوشون متولد دی هستن.اولی دی 74.دومی دی 77.پسرمم مهر 82.مغزم سوت میکشه.دختر بزرگش چند ماهی هم از من کوچیک تره و دخترش 3سالشه.دومی هم 3سال از من کوچیک تره و دوقلو بارداره.ازش میپرسم چرا انقد زود شوهرشون دادی؟میگه چه میدونم خانوم جون گفتم زود برن پی زندگیشون نمونن رو دستم. فکر میکنم...خودم رو قانع میکنم نگاه های خصمانشو موقعی که گوشی دستمه و تو اینستام درک کنم... موقعی که 10 صبح از خواب پامیشم...دیگه حس نمیکنم نگاهاش رو مخمه... بازم فکر میکنم...کی برای اولین بار حس کردم برای ازدواج کردن به اندازه ی کافی بزرگ شدم؟موقعی که قدم به قفل بالای در رسید؟12 سالم بود اون موقع اولین باری بود که حس کردم شاید خیلی نمونده ازدواج کنم و به حد کافی بزرگ شدم... ی

برچسب: بزرگ شدن طحال,بزرگ شدن قلب,بزرگ شدن بیضه, نویسنده: آرین حسنی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 19:54

صفحه بندی